يکي ديگه از فکراي ديگه من اينه که رفتم يه جايي که قبلا هيشکي منو نميشناخته مثلا (مشخصا) خارج.
تو طول ساليان دراز من به مهربوني معروف ميشم
يهويي پليس مياد برا قتل ببرتم
اونا ميگن نه مگه ميشه ما کلي وقته ميشناسيمش
بعد ميگن aaaa
اين همه سال چه آدم خطرناکي کنارمون زندگي مي کرد
جسي؟ پسرت هنوزم نميخواد در مورد اون روز حرف بزنه؟